تبليغاتX
سیندرلا


سیندرلا

.با تو من مالک دنیام، با تو در نهایتم من





















 سلام دوستای گلم حالتون چطوره خوبید خانمای محترم نی نی هاتون خوبن شوشو هاتون خوبن زندگی بر وفق مراده خوب خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر منم خوبم بد نیستم میدونید موقعی که این خاله پری وامونده میاد من خیلی افسرده میشم حالا نه که خیلی روحیه شادیم دارم اینم که میاد دیگه هیچی نور اعلا نور میشه دو روز اول که از دل درد و کمر درد میمیرم بعدشم که افسرده و مثل چی بگم عصبانی قربون خدا برم من نیمدونم چرا هر چی درده واسه این زنا هستش حالا نه که این مردا هم خیلی قدر میدونن و مراعات میکنن بگذریم بلاخره بعده عمری ما جمعه میخواییم بریم عروسی عروسیه پسره دختر خالم هستش دختررو من دیدمش چشم و ابروهاش قشنگه ولی از این ریزه میزه هاست ولی خوش به حالش لاغره ای خدا چی میشد منم یهویی یه 20 کیلو لاغر میشدم میدونید من سوم راهنمایی که بودم نمیدونم یهو چم شد که یه دو هفته لب به هیچی نیمزدم فقط آب میخوردم داداشم به زور منو میکشید و میاورد سره سفره میگفت غذا بخور به زور دو قاشق غذا میخوردم توی اون دو هفته 15 کیلو لاغر شدم باورتون میشه هر کی منو میدید چشماش 100 تا میشد میگفت چی کار کردی به جون خودم راست میگما اگه باورتون نیمشه از شهلا بپرسید اون شاهده آخه اون موقع شهلای خوبم هنوز عروسی نکرده بود ولی عاشق بودا از اوناش منم که دیگه شده بودم محرم اسرارش یادش به خیر چه روزایی بود داشتم میگفتم خلاصه هر کی مارو میدید از تعجب شاخ در میاورد اونم چه شاخایی در حد المپیک ای خدا چی میشد من مثل اون موقع این معدم همون جوری بشه و من دو هفته هیچی نخورم و لاغر بشم ولی باید این رجیم غدایی شهلا رو بگیرم این جوری نمیشه من ۱۳ کیلو اضافه وزن دارم قدم 173 هستش وزنم 78 کیلو تروخدا نخندینا چی کار کنم بعده ازدواجمون چاق شدم هر کاریم میکنم لاغر نمیشم اون موقع که لاغر بودم 59 کیلو بودم ای خدا من چرا لاغر نمیشم آخههههههههههههههههههه اون موقع که من لاغر بودم بابام داشت خونه خوشگلمون رو تبدیل به آپارتمان میکرد و ما چند تا خیابون بالاتر خونه گرفته بودیم که یهو یه روزی دیدیم که ای دل غافل این شهلا جون ما عاشق شدی اونم چه عاشقی در حد جام جهانی یه روز که این آقا محسن و نمیدید نمیشد که روزش شب نمیشد یادش به خیر چه روزایی بود اون روزا این داداش من نامزد بود انقدرم از این داداشمون ما میترسیدیم که خدا بدونه یادمه محرم بودش سره کوچمون یه هیئت بود که شبا من و شهلا به بهونه این هیئت میرفتیم سره کوچه که شهلا خانم محسن و ببینه شهلا میره پیش محسن و با هم صحبت میکنن و میان و محسن میره شهلا داشت سمت ماشین محسن و نگاه میکرد و میگفت که رفت که یهو دیدم داداشم پشت سرمه و میگه کی رفت از شانسمون اون موقع دسته هیئت داشت میرفت گفتیم هیچی دسته رو گفتیم داره میره و ما گفتیم دیگه بریم خونه وای داشتیم سکته میکردیم من این جور موقع ها نمیدونم چرا زبونم بند میاد و رنگم میپره خلاصه این که خدا بهمون رحم کرد دیگه ای قربون اون بزرگیت برم خدای مهربونم که انقدر هوای مارو داری ولی عجب روزایی بودن یادش به خیر چقدر زود میگذره انگار همین دیروز بود الان شهلا جونم عروسی کرده سره خونه زندگیشه یه فرشته کوچولوی مهربون داره که من با همه وجودم دوستش دارم الهی من قربون اون زبون شیرینت برم نفس من عمره من عشق من خواهره خوب و مهربونم از ته ته دلم برات از خدا بهترین و خوشترین روزهارو میخوام امیدوارم که همیشه هم خودت هم شوشوت هم دختره نازنینت سالم و سلامت باشید و سالیان سال با خوبی و خوشی زندگی کنید های شیطونه گوشات کر بشه ایشاالله الان من تو خونم باورم نمیشه چه تصمیمایی داشتم و چی شد نمیدونم از این به بعدشم چی میشه ای خدای مهربونم راضیم به رضای خودت خودت میدونی که تو دلم ازت چی میخوام بزرگترین خواسته من همونه که تو دلمه من دیگه هیچی ازت نمیخوام مهربونترین بزرگترین تو گفتی که اگه خواسته ای داشتین از من بخواین حالا این بنده گناهکارت از تو میخواد نه هیچ کس دیگه فقط فقط از تو میخوام اجابتش کن به همون قرآن قسمت میدم اجابتش کن الان که دارم اینارو مینویسم چهارشنبه هستش شوشو خوابیده و منم طبق معمول بیدارم فردا تولده شوشو هستش و من هنوز کادوشو نخریدم فردا میرم میخرم آخه دلم خیلی درد میکرد نتونستم برم از یه طرفیم دیروز سره یه مسئله ای حرفمون شد که منم باهاش قهر کردم شب اومده خونه میبینم دو جعبه شیرینی خریده میگم برای چیه میگه ببخشید اگه ناراحتت کردم گفتم نمیبخشمت برای این که از دستت خیلی ناراحتم بعد اومد ماچ ماچی کرد و گفت ببخشید دیگه نگا برات شیرینی خریدم بهش میگم حالا واسه چی شیرینی خریدی میگه شیرینی آشتی کنونه گفتم حالا کی آشتی کرده که تو رفتی شیرینی خریدی گفت ببخش دیگه گفتم حالا چرا دو جعبه گفت آخه دیدم هر دوتاشو دوست داری ولی هنوزم در تعجب به سر میبرم که چرا دو جعبه شیرینی خریده بالاخره میفهمم نمیدونم تو کاره این مردا استغفرالله خدا هم مونده مثل روانیا میمونن بگذریم دیگه همین دیگه خیلی حرف زدم نه ببخشید اگه سرتونو درد آوردم تروخدا منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید خیلی محتاجم به دعاهای همتون دوستون دارم هوارتا راستی یه سوال بخوام عکس بذارم چه جوری رمز دارش کنم که کسی نتونه کپی کنه میشه راهنمایی کنید ممنون میشم همتونو دوست دارم مواظب خودتون باشید نی نی هاتونو هوارتا ببوسید بای بای دوستای گلم و  پپلم ...

برای خدا : ای خدای خوب و  مهربونم به خاطره همه چیز ازت ممنونم اگه بعضی وقتا ناراحتمو یه حرفایی میزنم از دستم ناراحت نشیا به قرآن خودت قسم که ناشکری نمیکنم فقط اونی که تو دلم هستش و از تو میخوام خواهش میکنم التماست میکنم اجابتش کن دوست دارم خدای مهربون مهربونممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 بعدا نوشت : جواب سوال پست قبلیمو میدید ممنونم دوستای گلم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط سیندی | |

این پستو ادامشو برای خودم نوشتم ...

یه سوال من وقتی میرم تو میزه کارم یه پیغام میاد پسورد میخواد میدونید چیه میشه بهم بگید ممنون به خاطره همین نمیتونم جواب نظراتونو بدم نمیشه از همتون ممنونم عزیزای من  دوستون دارم هوارتا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:31 توسط سیندی | |

سلام دوستای گلم  حالتون چطوره احوالاتتون چطورید خوبید خوشید سلامتید دماغا همه چاق خوب خدارو هزاران مرتبه شکر چه خبرا نگید این دختره چقدر بی معرفته این کارای خونه به آدم مگه مجال میده اه اه انقدر بدم میاد از کار خونه که اندازه نداره مخصوصا از غذا درست کردن که ماتم میگیرم ماتم این که چی درست کنما خلاصه هنوز این کارای ما تموم نشده منم حالم خوبه شوشو هم خوبه خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم دوستای خوبم منو از دعاهای خوبتون محروم نکنیدا از همتون ممنون خبر خاصی نیست راستی بچه ها فیلم خروس جنگی رو دیدید وای خیلی خنده داره ما که هلاک شدیم از خنده خیلی جالبه ولی اصلا شبیه فیلم آتش بس نیست آخه من تو مجله خوندم نوشته بود که از فیلم آتش بس تقلید کردن ولی به نظر من که اصلا این جوری نبود اگه وقت کردید بگیرید و بیینید فیلم عاشق رو هم تبلیغش رو دیدم به نظرم باید فیلم قشنگی باشه من که اگه ببینم میخرم شما هم بگیرید وقتی فیلم خروس جنگی رو میدیدم انقده دلم هوس یه عروسیو کرد ماه دیگه عروسی داریما عروسی پسر داییم ولی خونواده زن داییم از اون حزب اللهی یا هستن یعنی بزن برقص خبری نیست فکر کنم مثل مجسمه باید بریم بشینیم تو تالار و بیاییم بیرون اون دایی منم که زن ذلیل خوب یکی بگه آخه به شما ها چه مربوطه شما آهنگو بذارید هر کی خواست میرقصه هر کیم نخواست نرقصه هر کیو تو گوره خودش میخوابونن اونا میگن رقص گناهه انقدر بدم میاد از این آدمایی که الکی جانماز آب میکشن اه اه ولش کن بابا اینم از شانس ما این همه وقت نشد نشد یه عروسیم که شد این جوری شد ای اینم از شانس ما عروسیه نازی جونمم که شد برای سال دیگه برات از ته دلم آرزوی خوشبختی میکنم نازی جونم عروسیه ملیکا جونمم سال دیگست اگه منو دعوتت نکنی روزه عروسی میدزدمت حالا خود دانی باید منو شهلا رو دعوت کنی برای تو هم از ته ته دلم آرزوی خوشبختی میکنم قدر این روزارو خیلی بدونید جهاز خریدن خیلی کیف داره یادش بخیر جهاز خودمو میخواستیم بخریم موقع چیدنش هی هی چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود سه سال گذشت میگم ما هم پیر شدیم رفتاااااااااااااااااااااااااااااااااااا الان که دارم اینارو مینویسم دوشنبه 11 آبان هستش ساعت یه ربع به یک شب شوشو خوابیده منم نشستم پای این لپی تا یه حالو احوالی از دوستای گلم بگیرم راستی بچه ها پنج شنبه تولده شوشو هستش میخوام براش یه کتونی بخرم آخه هفته پیش با هم رفته بودیم بیرون دمه یه وسایل ورزشی بودیم داشتیم کتونیاشو نگاه میکردم من از یه کتونی خیلی خوشم اومد چهار خونه طوسی و سفید بود مارک دی اند جی بود خیلی خوشم اومد میخواستم بخرم ولی پولمون یه کمی کم بود شوشو هم از یه کتونی خوشش اومد میخوام برم اون کتونیرو براش بخرم میخواستم روزه تولدش سورپرایزش کنم برم کیک بخرم چراغارو خاموش کنم وقتی اومد خوشحالش کنم ولی دیدم نه این مردا رو یه کم که زیاد تحویل میگیری پرو میشن به خاطره همین کادو میگیرم و یه کیک کوچولو  ولی اومد خونه بهش تبریک میگم و کادوشو میدم بهش دیگه شلوغ بازی در نمیارم حالا نمیدونم کی برم بخرم چهارشنبه میرم میخرم اینم از این دیروزم که با مامانم رفته بودیم خونه خواهرم خونه مامان آرام گرده قولومبه انقدر چلوندمشو گازش گرفتم که خدا بدونه دلم براش خیلی تنگ شده بود الهی من دورت بگردم گردالیه من  دلم برای اون یکی ووروجکم که دیگه یه ذره شده نفسم هفته پیش اومده بود خونه مامانمینا بهش میگم ساناز تهسیدم میگه نتس زبونشم گیر میکنه لای دو تا دندونای جلوییش وای انقدر بوسش کردم که خدا بدونه بعد اومده منو بغل کرده لپمو گاز گرفته بوسم کرده بهم میگه اوشگلم پپلم الهی من دوره اون زبونه شیرینت بگردم مامانم واسه هر دوتاشون چادر نماز دوخته وای مثل ماه شده بودن وقتی پوشیدن ساناز پوشیده همچین صاف وایساده بود براش مهر گذاشتم نماز میخونه اون گردالیم مثلا داره نماز میخونه دمر خوابیده رو زمین با اون پشت گندش وای الهی من قربونتون برم نفسای من های شیطونه گوشات کر بشه ایشاالله یادم باشه براشون اسپند دود کنم بعده خونه خواهرم شوشو اومد دنبالم که بیاییم خونه مامانیم موند اونجا برای شام بعد شوشولی منو برد برام پیتزا خرید انقده خوشحال شدم اگه بهم یه سرویس طلا میدادن انقدر خوشحال نمیشدم چه کنم دست خودم نیست عشق پیتزاییم دیگه بعدشم که اومدیم خونه و فیلم نگاه نگاه کردیم راستی بچه یه سوال ازتون دارم من یه چند روزه که من سمت چپ سرم و صورتم هی خواب میره و سرمم میسوزه هی میخوام بزم دکتر ولی پشت گوش میندازم نمیدونم به نظره شما چیزه مهمیه برم دکتر برم نه آره میرم چهارشنبه میرم هوا هم این روزا که عالی بارونی وای من عاشق بارونم وقتی زمین خیس میشه بوی خاک که میپیچه مست مست میشم بهتر از این نمیشه خدارو هزار مرتبه شکر دیگه برم خیل حرف زدم نه دیگه برم دوستای گلم برام خیلی دعا کنید دوستون دارم هوارتا هوارتا هوارتا روی گل همتونو میبوسم مواظب خودتون باشید بابای

برای خدای مهربون مهربونم : خدای بزرگم به خاطره همه چیز ازت ممنونم ای خدا خواسته هام ازت خیلی زیاده ولی اولیش سلامتیه مامان و بابامو شوشولی و خواهرام و شوهراشونو  بچه هاشونو داداشم و زنشو پسره توپولیش

خدای به شوشو خیلی کمک کن کمک کن که زیره قولاش نزنه ای خدای مهربونم خیلی کمکش کن که تو کارشم موفق باشه

خدای خوبم به خاطره همه چیزایی که دارم و ندارم هزاران هزار مرتبه شکرت میکنم اگه چیزی دارم از لطف و رحمت تو هستش و اگه هم چیزی ندارم حتما یه حکمتی توش هست که من ازش بی خبرم ولی من بی نهایت ازت ممنونم دوست دارم خدای خوبممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بابای دوستای گلم Hello

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:22 توسط سیندی | |

سلام دوستای گلم  ببخشید که نمیتونم بیام دلم براتون هوارتا تنگ شده دارم خونه تکونی پاییزه میکنم سرم خیلی شلوغ ولی فردا براتون عکس میذارم قول میدم میبوسمتون بای گلای من

بازم سلام دوستای گلم حالتون خوبه ببخشید تروخدا نگید این دختره بی معرفته خونه داری دیگه خانمای  خونه خودشون میدونن ملیکای نازنینم شما در قلب ما جا داری خانم خانما بچه ها من یه دوست وبی داشتم به اسم مینا و مهیار وب لاگشو مثل این که حذف کرده نمیدونم نگرانشم اگه ازش خبری دارید به منم بگید ای میناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجایی از همتون ممنونم که میایید پیشم از شهلای نازنینم مهربونم جونم بهترینم نفسمو ببوس هوارتا از مامان آرتینی پسر گلتو ببوس از ملیکای نازنینم از آیلین جونم دلم برات تنگ شده خوشگله از گلاب جونم خانم خانما میدونستی هم اسمیم البته بین خودمون بمونه از باران عزیزم از تبسم جون شقایق گلم دلم براتیه ذره شده از شیرین جون از مامان سلین دختره نازتو ببوس من اومدممممممممممممممممممممممممممممممممم از آزی جونم که برام مثل یه خواهر مهربون بود تو این مدت ازت یه دنیا ممنونم از آتیش پاره نازنینم از تسنیم جونم از آذر جونم از بیتا جون امیدوارم که زودی گواهی نامتو بگیری پایه یک رو هم بگیرا   از جوجو جون یه دوست جدیدم دارم به اسم جوجو مامان هستی خیلی ممنون که به من سر میزنید در اولین فرصت به وبتون سر میزنم با هم بیشتر آشنا بشیم چشم رمزم میدیم شما جون بخوایید همینطور وانیا جون سمیه جون هاله جون آهو جون نازنین جون از همه همه همتون یه دنیا ممنونم خیلی دوستون دارم باور کنید راست میگم و هر چیم بگم کم گفتم گلای من مواظب خودتون باشید مثل همیشه نیازمند دعاهاتون هستم منو از دعاهاتون محروم نکنیداااااااااااااااااااااااا وگرنه میکشمتون دیگه این که یه خروار کار ریخته سرم انقدر از کاره خونه بدم میاد که اندازه نداره مخصوصا از گردگیری و غذا درست کردن ولی اینم بگم دست پختم حرف نداره هااااااااااااااااااااااااااااااااااا مخصوصا قرمه سبزیام همه عاشقشن مخصوصا اون شوشوی کپل دوستای مهربونم تروخدا برامون خیلی دعا کنید ای خدای مهربونم من از همه چی راضیم های شیطونه اون گوشات کر بشه ایشاالله خدای مهربونم خودت هوای مارو داشته باشا قربون اون مهربونیو بزرگیت برم دیگه بابای عشاقای من  

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:38 توسط سیندی | |

سلام دوستای گلم

خوبید از نظرای همتون یه دنیا ممنونم خیلی خوشحالم که بهم سر میزنید

 من زودی میام حالم هم خوبه خوبه بازم برام دعا کنید با مطلب جدید میام

 فعلا بای دوستای گلم Hello

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:32 توسط سیندی | |

سلام دوستهای گلم امیدوارم حال همگی خوب باشه Hello

بی زحمت تشریف ببرید به ادامه مطلب

البته اگه رمزم رو دارید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:0 توسط سیندی | |

سلام دوستای گلمHello

 خوبید الان نمیتونم خبرای این چند روزو بگم ولی میام تلفن خونمون قطعه از خونه مامانم آپ کردم ولی زودی میام یه عالمه خبرای جدید میارم راستی اگه بگم آشتی کردیم و من به فرزاد یه فرصت دیگه دادم که درست بشه دعوام میکنید برام دعا کنید برای شوشو هم همینطور خیلی زیاد دعا کنید که سره حرفاش بمونه زیرش نزنه چون این آخرین فرصته همتون دوست دارم میبوسمتون مهربونای من زودی میام

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:40 توسط سیندی | |

سلام دوستای خوب و مهربون من

 حالتون چطوره احوالتون چطوره چه خبرا چه کارا میکنید نی نی هاتون خوبن شوشوهاتون خوبن خوب خدارو هزاران مرتبه شکر میبینم که ماه رمضان هم داره تموم میشه آدم دلش میگیره آدم توی این ماه فکر میکنه که به خدا خیلی نزدیکتره فکر میکنه که خدا صداشو خوب میشنوه و همه خواسته هاشو اجابت میکنه آدم دلش برای شبای قدر تنگ میشه خیلی شبای عزیز و خوبی هستن چون اگه از ته ته دلت بخوای خدا میبخشتت و مثل اون اولا که به دنیا اومدی پاک پاک میشی شبای قدر امسال از خدا از ته دلم خواستم که نه تنها منو بلکه از گناهای هممون بگذره گفتم خدایا اگه داریم کاری میکنیم که گناه ترو به حق همین شبای عزیز قسمت میدم که خودت با یه نشونه ای نشون بده که کاره ما اشتباه و گناه نذار اون کاره بد انجام بشه خیلی دعا کردم خیلی گریه کردم دلم خیلی پر بود خیلی زیاد دمه در مسجد تا شروع میکردن دعای جوشن کبیرو بخونن من بی اختیار گریم میگرفت همش به خدا میگفتم خدای مهربونم یعنی من یه کاری کردم که زندگیم این جوری بشه خدایا خودت شاهدی که من هیچ وقت ناشکری نکردم گله کردم ولی ناشکری نکردم من از هر چیزی که داشتم راضی راضی بودم گفتم خدایا خودت شاهدی که چقدر ازت خواستم که یه کاری کنی که فرزاد برگرده به زندگیش از این کاراش دست برداره خودت شاهدی که چقدر دعاکردم ولی نشد نمیدونم چرا خدایا تو خودت شاهدی که من چقدر زندگیمو دوست داشتم هنوزم دارم خودت شاهدی که ما برای اینکه به هم برسیم چقدر سختی کشیدیم ولی کی باعث این جدایی داره میشه خودت شاهدی که فرزاد به من چه قولایی داد و زد زیرش ای خدا برای چی زندگیه من باید این جوری بشه آخه نمیدونم فقط به خدا گفتم خدایا همه چیزو میسپارم به خودت اگه قسمت اینه که ما دیگه با هم زندگی نکنیم پس همه چیزو تمومش کن اگه قرار نیست که ما از هم جدا بشیم یه کاری کن که اون از ته دلش از ته وجودش توبه کنه و برگرده با همه وجودم از خدا خواستم برای همه دعا کردم برای همه حیف که این شبای عزیز فقط سه شبه حیف که این ماه عزیز داره تموم میشه و اونجور که باید ازش استفاده نکردیم البته من خودمو میگما دوستای گلم ناراحت نشن خدا میدونه که تا ماه رمضان سال بعد کی زندست کی مرده و چه اتفاقاتی که قراره بیفته خدا میدونه ولی امیدوارم که هر چی که میشه خیر و خوشی باشه

جمعه رو که یادتون هست که گفتم قراره بریم خونه داییم اه اه ازشون خیلی بدم میاد به زور رفتم به خدا  رفتیم و اون فامیلای حسودم هم که اونجا بودن به هیچ کدومشون محل نذاشتم نشسته بودم پیش خواهرامو داشتیم از خنده هلاک میشدیم خدا میدونه اگه بفهمن اگه من دارم طلاق میگیرم چقدر خوشحال میشن بندری میرقصن به خدا فامیلای مامانم اینجورین به ناراحتی خانواده ما خیلی خوشحال میشن ان شاالله که هر کی که شاد میشه خدا جوابشو بده خلاصه اونجا بودیم که گوشیمو برداشتم نمیدونم به کی زنگ بزنم که دیدم آقا رفته سیم کارتمو سوزونده میدونم از حرصش داره این کارارو میکنه خندم گرفت به خاطره کارش گفتم بهتر دیگه از دست اس ام اس هات راحت شدم خلاصه اومدیم خونه و سحری با مامانم بلند شدیم که غذا بخوریم که تلفن زنگید مامانم گوشیو برداشت فهمیدم فرزاد سلام علیک کرد و گفت که با شیما کار دارم مامانم گفت که خوابه چرا نصفه شب زنگ زدی گفته که از جمکران اومدم گوشیو میدی به بابا مامانم گوشیو داد به بابام سلام علیک کردو گفت که من از جمکران اومدم توبه کردم من اشتباه کردم غلط کردم من زنمو دوست دارم و طلاقشم نیمدم خلاصه از این حرفا دیگه که منو ببخشید بابام هم گفته بود که باید از خانمت مغذرت خواهی کنی به من ربطی نداره با من که دعوا نکردی خلاصه حرفیدو قطع کرد صبح ساعت 8 زنگید وای مگه ول میکرد گیره سه پیچ که گوشیو بدید به شیما کارش دارم پا شدم گوشیو برداشتم گفتم چیه گفت سلام خوبی گفتم حرفتو بگو گفت یعنی نمیخوای با من زندگی کنی گفتم همینه حرفت گفت ببین من دوست دارم زنگ زدم بگم گه خوردم غلط کردم میخوام جبران کنم همچین جبران کنم که همه بگن این فرزاده که انقدر عوض شده گفتم تو از این قول ها خیلی دادی گفت نه به خدا این دفعه فرق داره من توبه کردم گفتم که توبه گرگه مرگه گفت این جوری نگو من دوست دارم به خدا گفتم چه ربطی داره تو منو دوستم داشتی سه ماه ازم یه خبر نگرفتی ببینی که من مردم یا زنده ام گفتم یعنی انقدر ارزش داشتم که اون مامانتم یه زنگ نزد ببینه من مردم زنده ام بگه عروس بدبختم برای چی رفتی گفت مامانم زنگ زد تو جواب ندادی گفتم ان شاالله که هر کی دروغ میگه خدا بزنه وسط کمرش به حق همین ماه عزیز گفت چرا زنگ میزدم جواب نمیدادی گفتم دفعه اول جواب دادم چی شنیدم که دفعه های بعدیش بخوام جواب بدم گفت اون موقع اعصابم خرد بود گفتم تو این چند وقته همش اعصابت خرد بود کی حالت خوب بود هنوز حرفاییرو که به دامادمون زدی یادم نرفته گفت غلط کردم گه خوردم تروخدا منو ببخش گفتم ببین فرزاد تو نمیتونی زندگی کنی تقصیره خودتم نیستا مامان و بابات این جوری بارت آوردن تو اهل زندگی کردن نیستی گفت یعنی تو منو دوست نداری نمیخوای با من زندگی کنی گفتم من خواستم زندگی کنم تو نخواستی تو میدونی سره من چه بلاهایی آوردی گفت ببخشید به خدا جبران میکنم گفتم نمیتونی اگه من بازم برگردم تو بازم شروع میکنی الان نه چند ماه دیگه بازم شروع میکنی گفت قول میدم قسم میخورم گفتم از این قولا خیلی داده بودی یادته هر دفعه که گفتم مگه قول نداده بودی گفتی گفتم که گفتم تو چرا باور کردی گفت من دمه درم بیا جلوی در میخوام ببینمت گفتم من با تو کاری ندارم گفتم بیا جلوی در گفتم تو دیروز رفته بودی جمکران یا رفته بودی خط منو بسوزونی گفت خوب حرصمو در آوردی چرا من هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی گفتم حالا دیگه شماره ای نیست که بخوای زنگ بزنی بهتر که قطع کردی گفت بیا جلوی در و گوشیو قطع کرد زنگ در و زد مگه ول میکرد گفتم تو خودتم بکشی من نمیام جلوی در مامانم رفت جلوی در یه سری حرفا زده بودن گفته بود جبران میکنم بازم همون حرفا بعدش رفته بود پیش بابام و دستاشو بوس کرده بود و همون حرفا ساعت 10 هم وکیل من زنگید که ما داریم میاییم برای تخلیه منزل گفتم بیایین ولی اون نیست فکر نمیکنم بیاد خلاصه اومدن مامور زنگ زد گفت که ما جلوی دره منزلتون هستیم برای تخلیه منزلتون گفت برای چی گفت خانمتون شکایت کردن برای تحویل جهیزیه ایشون بیایید درو باز کنید گفت من خودم وسایل دارم مامور گفت ما با وسایل شما کاری نداریم گفته بود میشه مامانم بیاد گفت نخیر از شما شکایت شده گفت من اصفهانم مامور گفت کی میتونید بیایید گفته بود فردا ساعت 10 میدونستم نمیاد خلاصه اونا رفتن دوباره زنگید بابام برداشت گفت من نمیدونستم که شیما از من شکایت کرده یه سری حرفا گفته بود عصرشم منو سر کوچه دید پشتشو به من کرد و رفت میخواستم برم بگم مگه تو صبح نگفتی دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت پس چی شد بعد گفتم به درک بازم پشیمونی آخر واسه خودت میمونه فرداشم که زنگ زدیم نیومد وکیلم گفت میرم حکم میگیرم که کلید ساز بیاد درو باز کنه چند روزی طول میکشه ظهرش باباش زنگ زده بود به بابام که این کارا یعنی چی شیما میخواد طلاق بگیره بابام گفته بود من خبرندارم گفته بود یعنی وسایل انقدر ارزش دارن بابام گفته بود پسره خودت هی میاد پیغام میده که وسایلتو بردار اگه بر نداری همشو آتیش میزنم خوب ماهم میخواییم وسایلو برداریم دیگه گفته غلط کرده گفته شما برو با شیما حرف بزن دعواش کن بابام گفته بود شیمارو برای چی دعوا کنم پسره تو زندگی نمیکنه عصرش دوباره زنگید مامانم برداشت یه سری شرو ور گفت قطع کرد فردا ظهرش یه احضاریه از کلانتری اومد برای من فرزاد ازم شکایت کرده بود رفتم کلانتری گفت سرهنگ رفته فردا صبح بیا فرداش رفتم سرهنگ بهش زنگ زد گفت پاشو بیا که نیم ساعت بعدش اومد به سرهنگ گفتم از چی شکایت کرده گفت گفته لپ تاپ و سند ازدواج و 150 تومان پول و انگشتر نامزدیرو از خونه برداشته که منم گفتم اول اینکه لپ تاپ اون شبی که ما دعوامون شد از صبحش خونه مامانمینا بود شبش نبردم بالا سند ازدواجم از دوران عقد خونه مامانم هستش انگشتر و پولو من ازش خبری ندارم چون من کلید نداشتم که برم خونه این آقا گلدون برداشته داره میکوبه تو سره من  من تو اون بهبه انگشتر و پول ور میداشتم من بدون چادر و پابرهنه دوییدم اومدم پایین همه هم شاهدن که مامانمو به عنوان شاهد نوشت و به اونم گفت شاهدات کین گفت مگه شاهد میخواد گفت نه پس همین جوریه گفت اونجا قرآن هست گفتم تو قرآنم حالیت میشه گفت به تو ربطی نداره خندم گرفت گفت جناب سرهنگ اگه کلید نداشته چطوری رفته وسایل آرایششو برداشته آرایش کرده گفتم جناب سرهنگ نمیدونستم وسایل آرایشم برای مرداست که سرهنگه خندش گرفت منم هم چین ریلکس و با خنده حرفامو میگفتم اونم هی حرص میخورد گفت باید شاهد داشته باشی گفت مامانم و خواهرم گفت اینجان گفت نه گفت برو بیارشون گفت اصفهانن عصری میان گفتم خوبه یه ساعت به در میون اصفهانید شما گفت به تو ربطی نداره بازم خندم گرفت بهش گفتم  جناب سرهنگ نمیدونم کی از ساعت 4 صبح تلفن مارو بسته به رگبار که من غلط کردم گه خوردم اشتباه کردم گفت اشتباه کردم گفتم بهت که گفتم توبه گرگه مرگه گفت گرگ بابات گفتم گرگ تویی فکر کردی این دفعه هم خر میشم سرهنگه گفت میخوایید زندگی کنید با هم گفت نه طلاقش میدم میخوام چی کار گفتم نه من طلاق نمیخوام گفت منم طلاق نمیدم همین جوری بمون گفتم میمونم آخه ولکیلم گفته بود اسم طلاقو اصلا نیار اون رفتش به سرهنگ گفتم جناب سرهنگ تا دو ماه قبل از این من زن خوبی بودم اهل زندگی بودم گل بودم ماه بودم نمیدونم چرا حالا دزد شدم گفت چون مهریتو گذاشتی اجرا از حرصش داره این کارارو میکنه گفتم آخه 150 تومن پوله گفتم باشه حرفات که ثابت نمیشه اون وقت ازت شکایت میکنم پدرتو در میارم اگه اون مامانو خواهرتم بیان که دیگه هیچی دیگه از اونام شکایت میکنم این بود قضیه این چند روز خیلی حرف زدم نه خسته شدید بچه ها شاید لپ تاپو ازم بگیره اون خیلی عقده ای هستش شایدم بهش ندم نمیدونم چجوری فعلا دارم فکر میکنم تحویل جهیزیه هم موند برای دوشنبه نمیدونم چی میشه برام خیلی دعا کنید یه جوریم دلم گرفته هنوزم حکم دادگاه برای شکایتی که ازم شده بود نیومده تا دوشنبه ببینیم چی میشه میام بازم اگه لپی موجود باشه فعلا بای بای دوستای مهربونم

بعدا نوشت : عیدتون مبارک دوستای گلم

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:11 توسط سیندی | |

سلام دوستای گلم حالتون خوبه چطورید با ماه رمضان خداییش که

خیلی سخته من که بعد از ساعت 6 دیگه ضعف میکنم ولی خوشحالم

که خدا کمکم کرده تا بتونم تا الان تمام روزه هامو بگیرم از حاله  خودم

بگم که ای بدک نیستم اون خره هی زنگ میزنه ولی من جواب نیمیدم

چون دیگه کاری باهاش ندارم که بخوام جوابشو بدم امروز با بابام رفتیم

پیش وکیل و من وکالت دادم به وکیل که تمام کارارو بکنه یه مبلغیو

دادیم که شروع کنه اول که گفت استرداد جهیزیه میکنه گفتم که بابای

اون عوضی گفته بود بره دادگاه به قاضی میگه مالمه دوست داشتم

شکوندم منم به وکیل گفتم گفت جهازتو از خونت بیار بیرون بعدم

 درخواست نفقه و مهریه میکنیم خدا خودش بهم کمک کنه نمیدونم

چی میشه نیمدونم میتونم مهریمو بگیرم یا نه وکیله که گفت میگیره

حالا خدا میدونه خدایا به حق همین ماه عزیز خودت کمکم کن که همه

کارا خوب پیش بره فکر نکنید به خاطره پول میگما اصلا این طور نیست

دیگه حوصله دردسر ندارم میدونید دوست جونیا خیلی فکر کردم به این

 که ببینم میتونم برگردم میتونم باهاش دوباره زندگی کنم یا نه ولی هر

چی فکر میکردم آخرش به بن بست میخوردم دیشب دمه اذان خیلی

دلم گرفت خواهرم بغلم کرد و گریه کردم گفتم من نمیخواستم این

 جوری بشه من زندگیمو دوست داشتم خودشم دوست داشتم

ولی نمیدونم چرا اون نخواست که زندگی کنه نمیدونم چرا با من این

 کارو کرد از ته دله شکستم به خدا واگذارش کردم گفتم خدایا تو که

خودت شاهدی تو دلم من و مامان و بابام و خونوادم چه خبره به حق

همین ماه عزیز به تو واگذارش کردم میدونید ما ماه رمضای بود که با

هم عقد کردیم حالا هم داریم جدا میشیم کاره خدارو میبینید قربونت

برم خدایا که تو همه کارات یه حکمتی هست که ما ازش بی خبریم

خلاصه وکیل گفت اگه اقدام کنه حکم جهیزیمو فرداش میگیره و با یه

مامور میریم وسایلاتو برمیداریم بعدشم که نفقه و مهریه دوستای خوبم

برام خیلی دعا کنید سره سفره افطار منو از یادتون نبرید که محتاجم

 به دعاهای همتون این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاده جمعه شب که

مامانم همهرو افطار دعوت کرده بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت

این جمعه هم که خواهرم دعوت کرده آخ جون انقده خوشحالم میدونید

من مهمونیایه دست جمعی که خودمون خونوادگی توش هستیمو

خیلی دوست میدارم خیلی خوش میگذره جمعه هفته بعدشم که

داییم دعوت کرده همه فامیلو اونجارو زیاد دوست ندارم آخه من اصلا

 از فامیلای مامانم خوشم نمیاد خیلی حسودن ولی به خاطره این که

مامانم ناراحت نشه میرم دیگه کم کم داریم به شبای قدرم نزدیک

میشیما من که میمیرم برای این شبا واقعا راست میگن هر حاجتی

بخوایی خدا اجابت میکنه قربون اون بزرگیو مهربونیت برم خدای مهربونم

 ای خدایا ترو به حق همون سره شکافته علی قسمت میدم که

هیچ جوونیو سیاه بختش نکن من میدونم که تو قضیه خودم . خودم

مقصر بودم ولی قسمت میدم به حق همون شبا به حق همون

امام بزرگمون که من ارادت خاصی بهش دارم همرو عاقبت به خیر کن

الهی آمین خیلی حرف زدم مگنه دیگه سرتونو درد نمیارم مواظب

خودتون باشید منو سره سفره افطار موقع دعاهای قشنگتون از یاد

نبردی برای همتون دعا میکنم همتونو دوست دارم دوستای خوب و

مهربونم بای بای 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:8 توسط سیندی | |

سلام دوست جونیام نماز روزه هاتون قبول باشه منو خیلی دعا کنید  

یادتون نره ها باسه حالتون خوبه منم خوبم خبری خاصی نیست به

خاطره همینه که چیزه خاصی نمینویسم یعنی اتفاقی نیفتاده اون خره

هی زنگ میزنه و اس ام اس میده ولی من جوابشو نمیدم یه وکیل

پیدا کردم زنگ زدم دفترش نبود حالا فردا میزنگم دیگه حرفی ندارم سره

سفره افطار همتونو دعا میکنم دوستون دارم هوارتا بای بای دوستای

گلم

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:41 توسط سیندی | |


Design By : Night Skin